تبليغاتX
سرزمین پریان
سرزمین پریان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم...
فرشته ها
فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد مي شوند مي فهمي؟ اسمت را که صدا مي زنند مي شنوي؟ دستشان را که روي شانه ات مي گذارند حس ميکني؟ راستي حيات خلوت دلت را جستجو کرده اي؟ دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور کرده اي؟ مي داني که امشب به تو هم سر مي زنند؟ مي آيند و برايت سوغات مي آورند. پيراهن تازه ات را؟ خدا کند يک هوا بزرگتر شده باشي. مي آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند. مي آيند و توي دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است . مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا در دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. کوچه دلت را چراغاني کن. دم در بنشين و منتظر باش. فرشته ها مي آيند. فرشته ها حتما مي آيند. خدا آنسو تر منتظر است. مبادا فرشته ها دست خالي بر گردند.

فرشته ها

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 3 بعد از ظهر |