تبليغاتX
سرزمین پریان
سرزمین پریان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم...
ای آلوده ی عشق
تو را می خواهم ای آلوده ی عشق

تو را که از نگاهم می توانی دید

من هم چون تو  آلوده به طعم عشق درگیرم

عجب رنجی ست بی تو زندگی را لا به لای هیچ دیدن

و در اندوه...بی چشم تو پوسیدن

ویا عطر دل انگیز تورا بیهوده بوییدن

شبم روز است و روزم شب

نگاهم سرد و بی تو پیکرم خاموش

نمی دانم کجا هستم و یا حرف از که می گوییم

و در رویای شیرینم...کماکان غوطه ور...مست از تو می میرم

من از چشم تو می خوانم و از حرف تو می دانم

که می گویی:نباید نیست....

چرا باید نبایدها مرا دور از تو بگذارد؟

و دل خود را بدین سان...خاکی تنها بپندارم؟

تورا می خواهم ای آلوده ی عشق

که چون من می توانی زیستن...با فکر شاید نیستن

من ای مرز نباید را به باید میرسانم

و احساس درونم را نه بر سردی...به آتش می کشانم

تو را می خواهم ای جا کرده در دل

چرا؟؟من هم نمی دانم...

چرا بی تو سرم بر بالشم بیهوده می ماند؟

و خوابم را به چشمانم نمی آرد؟

ویا هر لحظه پندارم به روی صورتت منهوت می خشکد؟

نمی دانم...

ولی می دانم اینجا زندگی هست...

و می دانم باید زندگی کرد...

برای ما که بی هم شاخه ای خشکیده و برگی نهاده بر زمینیم

و بی هم...جسم نا آلوده اما سرد و خاکی و اینچنینیم

جدایی دلپذیر است؟

گمانم می رسد آخر خدا هم خوش ندارد

دوستی را با جداییها در آمیزد

و شیطان نیز اینجاست که می گوید بگو با او

تو را می خواهم ای آلوده ی عشق

که من هم چون تو آلوده به طعم عشق در گیرم...

 

****سلام خدمت دوستان عزیزم ...با عرض پوزش فراوان من این مدت کمی در گیر بودم و کم می اومدم امیدوارم به بزرگیه خودتون ببخشید منتظر نظرات قشنگتون هستم...مرسی

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 1 قبل از ظهر |