تبليغاتX
سرزمین پریان
سرزمین پریان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم...
می شنوید؟

با شمايان‌ام


اي خفته‌گان! مي‌شنويد؟


آن همه گل‌هاي نيلوفر کورش را


که پرپر کرد،


که ناگاه گرفتار کينه شده‌ايم؟


دل ماندانا را که شکست


شقايق صحرا را که تهديد کرد


نکند آه تفتان‌اش


دامن‌گيرمان بشود؟


فراخ سينه‌ي کبوتر صلح را


کدام سيه‌تير هدف گرفت


که مبتلاي جنگ شديم؟


تير آرش به کجا خورد


که خدا ناشناخته


شهيد شديم؟


تهمتن در کدام چاه


اسير تاريکي‌ست؟


از چه بلندبالاي سفيدپوش‌مان


سکوت اختيار کرده؟


چرا چشم‌هاي رخش گريان است؟


دل تهمينه در تلاطم،


منيژه دست به دعا،


شيرين


چشم به راه کدام مسافر است؟


حلاج را ببين


که بر سر دار توبه مي‌کند


گويي که از ازل


عشقي نبوده است


داود نمي‌خواند


مسيح نمي‌ماند


معجزه نمي‌کند


نمي‌آيد


ماني نقش نمي‌زند


زرتشت عشق نمي‌ورزد


همين بس


که مه‌تاب هم نمي‌تابد


آه،


ديگر سکوت کنيم


سيمرغ در خواب است


و همه‌گان


و مردگان نيز هم...

...

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 0 قبل از ظهر |