![]() امروز هرکه پرسيد قطره هاي اشکش را چه کرد بگو به قيمت پرشقايقي به خاک فروخته ام... امروز هرکه پرسيد چرا اتاقش تاريک است بگو ستاره هايش يکي پس از ديگري مردند... آه !امروز... امروز هر که مرا خواست بگو رفته است تا پشت پنجره ستاره بچيند...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
وبلاگ قشنگ سحر
سالن سه ساز عشق اسنیپ دورگه اداهای مردانه حسام آرشیو موسیقی درد سبز هیچکی مثل تو نبود :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرزمین پریان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم... چشمها
پنجره را به پهناي جهان مي گشايم: جاده تهي است. درخت گرانبار شب است. ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است: تو نيستي، نوسان نيست. تو نيستي، و تپيدن گردابي است. تو نيستي، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخوانا ست. مي آيي: شب از چهره ها بر مي خيزد، راز از هستي مي پرد. ميروي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند. چشمانت را مي بندي: ابهام به علف مي پيچد. سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود. مي گذري، و آيينه نفس مي كشد. جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت، و چشمم به راهت خیره می ماند...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 11 بعد از ظهر
|