تبليغاتX
سرزمین پریان
سرزمین پریان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم...
چشمها
 پنجره را به پهناي جهان مي گشايم: جاده تهي است. درخت گرانبار شب است. ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است: تو نيستي، نوسان نيست. تو نيستي، و تپيدن گردابي است. تو نيستي، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخوانا ست. مي آيي: شب از چهره ها بر مي خيزد، راز از هستي مي پرد. ميروي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند. چشمانت را مي بندي: ابهام به علف مي پيچد. سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود. مي گذري، و آيينه نفس مي كشد. جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت، و چشمم به راهت خیره می ماند...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 11 بعد از ظهر |