تبليغاتX
سرزمین پریان
سرزمین پریان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم...
فرشته ها
فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد مي شوند مي فهمي؟ اسمت را که صدا مي زنند مي شنوي؟ دستشان را که روي شانه ات مي گذارند حس ميکني؟ راستي حيات خلوت دلت را جستجو کرده اي؟ دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور کرده اي؟ مي داني که امشب به تو هم سر مي زنند؟ مي آيند و برايت سوغات مي آورند. پيراهن تازه ات را؟ خدا کند يک هوا بزرگتر شده باشي. مي آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند. مي آيند و توي دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است . مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا در دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. کوچه دلت را چراغاني کن. دم در بنشين و منتظر باش. فرشته ها مي آيند. فرشته ها حتما مي آيند. خدا آنسو تر منتظر است. مبادا فرشته ها دست خالي بر گردند.

فرشته ها

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 3 بعد از ظهر |

اگر می دانستی...
 موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم , موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم , موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم , موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم , حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم...واگر مي دانستي انتظار ديدنت چه مجازاتي است ... شايد ديگر چشم براهم نمي گذاشتي ...کاش نازنینم می دانستی چشم انتظاری بد دردیست...کاش می دانستی من می توانم با تو پوسته ی سختم را بشکنم و شکوفا شوم...کاش می شد به تو بگویم چقدر با تو خوشبختم...شادو پر انرژی مثل شاپرکی خوشبخت در سر زمین جادویی پریان...من با تو دیگر پریه تنهای این سرزمین نیستم...با تو...

تنهایم نگذار...

تنها نیستم

|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 6 بعد از ظهر |

سلام

سلام


 


سلام رو گفتم که سلامتي بياره..


من خوبم !


تو چطوري؟


من سرکارم!


تو چطور؟


من از پايه سرکارم!


تو چطور؟


اصلا تو رو ولش کن....


من مي خوام بگم که هستم.... مثل هميشه پر انرژيم ...


مي خوام بگم هنوز همون آدم هميشگي هستم اما نمي دونم

 

با اين همه انرژي چرا دل و دماغ کار کردن ندارم ....


حوصله ندارم.


دنبال علتشم....


کلي سوال تو ذهنمه...


چرا اين جوري شدم....


چرا قاط زدم...


شايد تو هم مثل من باشي...


گيج باشي....


هزار تا کار نکرده داشته باشي...


اما نتوني انجامش بدي.


واي هر روز از لحظه هاي عمر و جوونيم داره ميره


اما من نمي تونم کاري بکنم که از خودم راضي باشم....


راستش بخواي من نمي خوام مثل همه باشم...


يه دانشگاهي بريم و يه سرکاري و يه حقوق بخور نميرو ....


من دوس دارم يه جور ديگه باشم..


نمي خوام يه رييس جمهور باشم اما...


دوس دارم جايگاهم با همه فرق کنه ...


مي خوام به آدم متفاوت باشم...


واسه همين هر کاري مي کنم از خودم راضي نيستم.


دلم براي خودم و براي تو و براي همه ما که دچار روز مرگي شديم مي سوزه.


آهاي بچه ها....آهاي دوستا.... کسي اينجا هست که با بقيه فرق داشته باشه...


کسي هست که دچار روزمرگي نشده باشه ؟؟؟؟


کسي هست که روزهاش هرزه نباشن؟؟؟


واي من بايد برم ....


کلي کار بيخود دارم که بايد انجام بدم....


ولي اگر تو


خودِ تو


کسي هستي که هنوز فکر مي کني زنده اي


و مي توني به من زندگي دوباره ببخشي


با من بيا....


من هم هنوز خوبم


اما انگيزه هام يه کم گس شدن....


 تلخ شدن ....


به کم بي رنگ شدن ...


بيا و به زندگي من انگيزه بده .... عشق بده.... ايمان بده....


اگه با من باشي....


اکه با هم باشيم...


شايد زندگيمون دوباره بوي عطر ياس بگيره...


شايد يه کمي رنگ خدا هم اگه چاشنيش بشه...


زندگي بهشت بشه....


واي بهشت...


دوست خوبم، مهربونم، گلم.....


حالا فهميدم چي مي خوام!


من بهشت رو مي خوام


بهشت رو مي خوام با تو


و با همه خوبيا....


راستي من آدرس بهشتو خوب بلد نيستم


مي توني برام کروکي بکشي؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 1 قبل از ظهر |