![]() امروز هرکه پرسيد قطره هاي اشکش را چه کرد بگو به قيمت پرشقايقي به خاک فروخته ام... امروز هرکه پرسيد چرا اتاقش تاريک است بگو ستاره هايش يکي پس از ديگري مردند... آه !امروز... امروز هر که مرا خواست بگو رفته است تا پشت پنجره ستاره بچيند...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
وبلاگ قشنگ سحر
سالن سه ساز عشق اسنیپ دورگه اداهای مردانه حسام آرشیو موسیقی درد سبز هیچکی مثل تو نبود :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرزمین پریان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم... عجب صبری خدا دارد!
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکديگر ويرانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه , چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش و آن دَم بر لب پيمانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم که مي ديدم يکي عريان و لرزان , ديگري پوشيده از صد جامه رنگين , زمين و آسمان را واژگون ، مستانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او باشم ؟ همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و , تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد ! و گرنه من بجاي او چو بودم يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميکردم عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد ! |+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 7 قبل از ظهر
با تو بودن...
حرفای تو برای من اميد زندگی به فرداست
وقتی ميگی دوست دارم بهترين لحظه ی دنياست تو بهترين خلقت خدا من پيش تو حقيرم تويی تو مکتب عشق من از تو جون می گيرم با يک اشاره ی تو صد بار برات می ميرم ای ... عشق من چه خوبه ... با تو بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو بودن ! تو آسمون به رنگ عشق رنگين کمون کشيدی از اون بهار رنگارنگ به قلب من رسيدی خوش اومدی ای عشق چون نسيم گلها ای تکيه گاه من ای طلوع فردا خوش اومدی ای عشق چون نسيم گلها ای تکيه گاه من ای طلوع فردا ای ... عشق من چه خوبه ... با تو بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو بودن ! نوازش دستای تو لالايی خوب شبونه صدای تو به گوش من بهترين شعر عاشقونه تو بهترين خلقت خدا من پيش تو حقيرم تويی تو مکتب عشق من از تو جون می گيرم با يک اشاره ی تو صد بار برات می ميرم ای ... عشق من (عشق من) چه خوبه ... با تو بودن (با تو بودن) با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو بودن ! با تو بودن !
|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 6 قبل از ظهر
چشمها
پنجره را به پهناي جهان مي گشايم: جاده تهي است. درخت گرانبار شب است. ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است: تو نيستي، نوسان نيست. تو نيستي، و تپيدن گردابي است. تو نيستي، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخوانا ست. مي آيي: شب از چهره ها بر مي خيزد، راز از هستي مي پرد. ميروي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند. چشمانت را مي بندي: ابهام به علف مي پيچد. سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود. مي گذري، و آيينه نفس مي كشد. جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت، و چشمم به راهت خیره می ماند...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 11 بعد از ظهر
بگو
Tell me her name
I want to know The way she looks And where you go I need to see her face I need to understand Why you and I came to an end Tell me again I'll let you go Tell me the words I never said I'll let you go I close my eyes I'd give away my soul And never let this promise end |+| نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 2 قبل از ظهر
وقتی می گویی من را دوست داری...
Like the sound of silence calling,
I hear your voice and suddenly I'm falling, lost in a dream. Like the echoes of our souls are meeting, You say those words and my heart stops beating. I wonder what it means. What could it be that comes over me? At times I can't move. At times I can hardly breath. When you say you love me, You're the one I've always thought of. When you say you love me When you say you love me When you say you love me. |+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 1 قبل از ظهر
تو را من چشم در راهم...اما...
تو را مي جويم ديشب كه نبودي تمام پنجره هاي كلبه ام غبار بي كسي گرفتند. اي نور شبهاي بي ستاره ام!اي ماه شبهاي تنهايي ام! دلم در عطش مه ها و نيلوفرها مي سوزد. تو كه ماه شبهاي مني، ببار و دل تشنه ام را سيراب كن. ميان تنهايي نيلوفرها، ميان رازو نياز عاشقانه ي شقايق ها، دلم در التهاب تپش پنجره هاي كلبه ام چه بي صدا فرياد مي زنند و نگاهم در انتظار بارش باراني از رحمت تو چه بي صدا پلك بر هم مي گذارند. من به تنهايي دلم خو گرفته ام، مي دانم كه تو درمان درد خستگي و گريه هاي مني. اي درمان همه درد! اي نوش داروي همه درد! اي زلال همه عطش ها! تو را مي خوانم. تو را مي جويم از انتهاي عاشقانه ترين ترانه هاي دلواپسي، گوشه به گوشه ي قفس دلواپسي ام تو را مي خوانم. دلم را بنواز، دستم را بگيرونگاهم را به اوج آسمان هايي كه هر چه پرستوي عاشق پر مي زند برسان.دوباره تنها شده ام, دلم دوباره گرفته است. چرا هيچ كودکي به من لبخند نمي زند؟ چرا هيچ غنچه اي به ياد من باز نمي شود ؟ وهيچ باراني از ناودان هاي شكسته ي خانه ام عبور نمي كند؟ خدايا! دلم دوباره هواي تو را كرده است. خودكارم را از ابر پر مي كنم و برايت از باران مي نويسم. يادم از بال هاي فرشتگان در كنارم مي افتد و گل هاي داوودي كه لحظه هايم را مترنم مي كنند. به ياد شبي مي افتم كه تو را در ميان شمع ها ديدم. پروانه هايي را ديدم كه از تو خبر مي دادند. دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم. تو را كجا مي توان ديد؟ در آواز شب آويزهاي عاشق؟ در چشمان آهوي مضطرب؟ در شاخه هاي يک مرجان قرمز؟ در سلام دختر بچه اي كه تازه نام تو را ياد گرفته است؟ يا در شعر نيمه تمام شاعري كه ديشب براي هميشه سكوت كرد؟ دلم مي خواهد وقتي باغ ها بيدارند براي تو نامه بنويسم و از سيب هايي كه هيچ گاه به ديدنم نيامده اند, گله كنم. دلم مي خواهد تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي. دوباره تنها شده ام. كاش مي توانستم تنهايي ام را براي تو معناكنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. كاش مي توانستم در بيشه اي گمنام زير سايه ي شمشادها باشم. كاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم. دوباره تنها شده ام. دوباره شب, دوباره تپش اين دل بي قرار, دوباره سايه ي حرف هاي تو كه روي ديوار روبرو مي افتد. دلم مي خواهد همه ي آسمان ها كنار بروند, دلم مي خواهد همه ي ديوار ها پنجره بشوند و من تو را در چشمانم بنشانم. دوباره شب, دوباره تنهايي و دوباره خودكاري كه با همه ي ابرهاي عالم هم پر نمي شود. دوباره شب و دوباره ياد تو كه اين دل تنها را بيدار نگه داشته است.
|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 7 بعد از ظهر
زندگی چیست؟
|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 4 بعد از ظهر
دوستت دارم
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان ميرفتم دو كبوتر در اوج ، بال در بال گذر ميكردند دو صنوبر در باغ ، سر فراگوش هم آورده ، به نجوا غزلي ميخواندند مرغ دريايي... با جفت خود از ساحل دور رونهادند به دروازه نور... چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق ، در سراپرده دل : غنچهاي ميپرورد ، هديهاي مي آورد برگهايش كمكم باز شدند ، برگها باز شدند... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه ميخواستمش با شكوفايي خورشيد و گلافشاني لبخند تو آراستمش تار و پودش را از خوبي و مهر خوشتر از تافته ياس و سحر بافتهام " دوستت دارم " را من دلاويزترين شعر جهان يافتهام . اين گل سرخ من است دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق كه بري خانه دشمن ، كه فشاني بر دوست راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست در دل مردم دنيا ، به خدا نور خواهد پاشيد ، روح خواهد پاشيد تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو اين دلاويزترين شعر جهان را ، همه وقت نه به يك بار و به ده بار ، كه صد بار بگو " دوستت دارم را از من بسيار بپرس " " دوستت دارم را با من بسيار بگو " |+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 4 بعد از ظهر
دلم برای خودم تنگ شده.
وقتي تنهايي را با تمام ابعادش حس ميکنم وقتي در جستجوي همزباني براي بغض هاي فرو خفته ام با تاريکي مطلق رو به رو ميشوم وقتي براي حرف هاي دلم گوش شنوايي را نميبينم نا خوداگاه بر لب ميرانم:دلم براي خودم تنگ شده است...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 7 بعد از ظهر
سخت و سخت تر
قبلا فکر می کردم ؛ عاشق شدن یه هنره ؛ کار هر کسی نیست ؛ سخته ! بعد فهمیدم عاشق کردن چقدر از اون سخت تره ! دیدم این عاشق ماندنه که کار هر کسی نیست ! اما حالا فهمیدم اینکه همیشه لیاقت عشقت رو داشته باشی از همه این چیزا سخت تره !!!
|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 11 بعد از ظهر
همیشه
هميشه سبز مي خشکد هميشه ساده می بازد هميشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از يادم چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود درونم ملتهب از عشق ، برونم چهره ای دمسرد ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد به جز از دوستت دارم ، حرفی نشد ز لب جاری
|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 11 بعد از ظهر
دیار
تو ز دیار من آمدی
سکوت جانم بهم زدی شیشه ی غم به تلنگری زدی شکست چو نغمه ای بیش و کم زدی به دل ریشم تو چنگ زدی روشنی چشمون تو به دل نشست هوای من شد هوای تو صدای من شد صدای تو تپیدن قلب به خاطرت کشیدن درد برای تو ای گل یاس سپید من ای طلوع خورشید من عطر تن تو به جان من چه خوش نشست ای تو هم گریه ی دلپذیر ای تو صفای دل اسیر بی تو ای آیت زندگی دلم شکست اگه نفس بود برای تو...غم هوس بود برای من اگه عزیز بود برای تو...حرف و حدیث بود برای من تو ز دیار من آمدی سکوت جانم بهم زدی شیشه ی غم به تلنگری زدی شکست چو نغمه ای بیش و کم زدی به دل ریشم تو چنگ زدی روشنی چشمون تو به دل نشست هوای من شد هوای تو صدای من شد صدای تو تپیدن قلب به خاطرت کشیدن درد برای تو تو... |+| نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 1 قبل از ظهر
|