تبليغاتX
سرزمین پریان
سرزمین پریان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم...
خط موازى
دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد.و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را درسينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ .
من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دورافتاده و متروك شوم ،يا خط كنار يك نردبام. خط دومي گفت:
من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت.
خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت.
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.
دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه .
خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها گذشتند .....
، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از
دره هاي عميق .......، از درياها ....... ،از شهرهاي
شلوغ.....سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت:
بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود .سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض
كرده ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است.
و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند.
و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. «آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم.
خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد.
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد.
|+| نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 11 قبل از ظهر |

کور...
 يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
|+| نوشته شده توسط پریزاد در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 7 قبل از ظهر |

دیدی؟
didi?

ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد 

چون بشد دلبر و با يار وفا دار چه کرد

 اشک من رنگ شفق يافت زبي مهري يار

طالع بي شفقت بين که در اين کار چه کرد ؟

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 0 قبل از ظهر |

تقدیم به همه ی مامانهای خوب دنیا بخصوص مامان گل خودم
به نام حق
تقديم به همه ي مادران عزيز
************************

همه ي بهشت ها فداي تو
 
تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟

تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟

تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي ترد و شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟

در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بوي لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه من.

براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند.واژه هايي که هيچ کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است.

اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است.
درود همه ي رودها بر تو

motherمامان جون خیلی دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 9 بعد از ظهر |

چند تکه آرزو و مقداری حرف
arezoohayam

بگذار با چشمهاي تو ببينم.... بگذار در نگاه تو ذوب شوم بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي ..... بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم..... بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد.

گاهي آرزو مي کنم... کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!! کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند! کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم " آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!" کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي تا که امروز با خود نگويم " من که مي دونم چقدر دوستش دارم...
 اگر باران بودم ،آنقدر مي باريدم تا غبار غم از دلت بردارم اگر اشك بودم ، مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه ايي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم اگر عشق بودم ،‌آهنگ دوست داشتن را برايت مي نواختم ولي افسوس كه نه بارانم ،‌نه اشك ،‌نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم.

از همان لحظه اول که تورا ديدم ؛ عاشق ان چهره ماهت شدم عاشق ان چشمان زيبايت شدم ؛ عاشق ان قلب تنهايت شدم در همان لحظه بياد ماندني دلم به دست و پايم افتاده بود که بيايم با تو درد ودل کنم؛ مي خواهم بگويم دوستت دارم؛ دلم ميخواهد با تو به آسمان پر از ستاره پرواز کنم و همه ستاره ها را دسته دسته بچينم وبه تو بدهم. دلم مي خواهد مهتاب باشم در اوج آسمانها و شبها بر رويت بر روي چهره ماهت که تازه دلم عاشق شده بتابم لحظه اي که من با تو آشنا شدم ؛ بهترين لحظه زندگي ام...

ميگي عاشق باروني ولي وقتي مياد چترتو باز ميكني ميگي عاشق برفي ولي از يه گوله برف ميترسي ميگي عاشق پرنده اي ولي اونو تو قفس زنداني ميكني ميگي عاشق گلهايي ولي اونا رو از شاخه ميكني پس چطور انتظار داري باورت كنم وقتي ميگي دوستت دارم؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 0 قبل از ظهر |

چه فایده؟
che faydeچه فايده من اگر قشنگترين شعرهاي عالم را بسرايم و تو با حجب و حياي خود فقط بگويي : خيلي قشنگند ! وقتي كه چشم هاي تو قشنگ تر از شعرهاي من هستند و من هيچ وقت نتوانسته ام چشم در چشم تو بدوزم و بگويم : خيلي قشنگند!

|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 7 قبل از ظهر |

در حیرتم!
 شاعري گفته: ستاره به چشم کوچک مي نمايد، اما اين گناه چشم است نه کوچکي ستاره دستهايي که کمک مي رسانند، مقدس تر از لبهايي هستند که دعا مي کنند... در حيرتم از مرام اين مردم پست .......... اين طايفه زنده كش مرده پرست تا هست به هستي بكشندش ز جفا ....... تا مرد به عزت ببرندش سر دست

|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 1 قبل از ظهر |

آرزو دارم
Arezoo آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني ...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 1 قبل از ظهر |

کو؟
 گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟

گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 1 قبل از ظهر |

من و تو
phantom of the opera  تو کجایی؟.....

وقتی خوابم برایم می خواند

توی رویاهایم می آید 

صدایم می کند و اسمم را می خواند در زمان رویا

اما حالا در بیداری به دنبالت می آیم می دانم پیدایت می کنم

تو همیشه هستی توی ذهن من و من آنجا به دنبالت می آیم

من می شوم آن نقابی که تو روی صورتت کشیده ای و تو می شوی

صدای من و به جایم حرف می زنی و مردم تو را با صورت من می ببینند...

تو همیشه هستی توی ذهن من و من آنجا به دنبالت می آیم و این بار می دانم که پیدایت می کنم...

|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 8 بعد از ظهر |

واقعا؟!
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است!!!!

|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 4 بعد از ظهر |

دوستی
دل من ديرزمانيست كه مي پندارد ..... دوستي نيز گلي است ....... مثل نيلوفر و ناز ........ ساقه ترد و ظريفي دارد ....... بيگمان سنگدل است آنكه روا ميدارد ....... جان اين ساقه نازك را ........ دانسته -بياموزد ......... در زميني كه ضمير من و توست ........ از نخستين ديدار ...... هرسخن ، هررفتار ....... دانه هايست كه مي افشانيم ....... برگ و باريست كه مي رويانيم ...... آب و خورشيد و نسيمش مهراست ...... گر بدانگونه كه مي بايست به بار آيد ...... زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد ....... آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف .... كه تمناي وجودت همه او باشد و بس ...... بي نيازت سازد از همه چيز و همه كس ...... زندگي گرمي دلهاي بهم پيوسته ست ....... تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .........

......... در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ........ عطر جان پرورعشق ........ گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز .... دانه ها را بايد از نو كاشت ......... آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان ........ خرج ميبايد كرد ....... رنج ميبايد برد .......... دوست ميبايد داشت .......... با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد ........ با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند ......... دست يكديگر را ........ بفشاريم به مهر ....... جان دلهامان را ....... مالامال از ياري ، غمخواري ........ بسپاريم بهم
|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 4 بعد از ظهر |

سیب
  تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره اي سيب را از باغچه ي همسايه دزديدم  
                  
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز............
سال هاست که در گوش من آرام آرام                                                 
خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم                                                
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت؟

دختر به چشمانی غمگین به آسمان می نگرد و می گوید با خود:                                               

 من به تو خنديدم
چون که مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدي
پدر م از پي تو تند دويد
و نمي دانستي
باغبان
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را . خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت؟

|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 0 قبل از ظهر |

کاش
کاش لحظه های آخر نمیریخت اشک چشمام

هق هق دلتنگیامو می شکستم توی رگهام

دل پر تحملم از گریه ی من گله داره

چهره ی سرخ غرورم از شکستم شرمساره

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه یازدهم تیر 1385 ساعت 11 قبل از ظهر |

لحظه های آخر
ای کاروان آهسته ران کارآم جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

چند وقتی می شه نیومدم ...هنوز نرفته دل تنگم...برام دعا کنین که خدا بهم صبر بده.

زندگی هر لحظه اش یه رنگه گرچه با تو محبوبم تمام لحظه هایم سبزسبز است.

هر وقت حالم بهتر شد می یام ادامه اشو می نویسم.کلی چیز هست که باید بگم ولی امروز خیلی غمگینم...دعام کنین...

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه یازدهم تیر 1385 ساعت 11 قبل از ظهر |

فال حافظ من

ســــحـــر بـــا بـــاد مـــي‌گـــفـــتـــم حـــديـــث آرزومـــنـــدي

 

خـــطـــاب آمـــد که واثـــق شـــو بـــه الــطــاف خــداونــدي

دعــاي صــبــح و آه شــب کلــيــد گــنــج مــقــصــود اســت

 

بــــديــــن راه و روش مـــي‌رو که بـــا دلـــدار پـــيـــونـــدي

قـــلـــم را آن زبـــان نـــبــود که ســر عــشــق گــويــد بــاز

 

وراي حـــــد تـــــقــــريــــر اســــت شــــرح آرزومــــنــــدي

الا اي يــوســف مــصــري که کردت ســلــطــنــت مــغـرور

 

پـــدر را بـــازپـــرس آخـــر کجـــا شـــد مـــهـــر فـــرزنــدي

جـــهـــان پـــيـــر رعــنــا را تــرحــم در جــبــلــت نــيــســت

 

ز مــهــر او چــه مــي‌پــرســي در او هـمـت چـه مـي‌بـنـدي

هــمــايــي چـون تـو عـالـي قـدر حـرص اسـتـخـوان تـا کي

 

دريــــغ آن ســــايــــه هـــمـــت که بـــر نـــااهـــل افکنـــدي

در ايــن بـازار اگـر سـوديـسـت بـا درويـش خـرسـنـد اسـت

 

خــدايــا مــنــعــمــم گــردان بــه درويــشــي و خــرســنــدي

بــه شــعــر حــافــظ شــيــراز مــي‌رقــصــنــد و مــي‌نــازنـد
ســـيـــه چــشــمــان کشــمــيــري و تــرکان ســمــرقــنــدي
|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 5 بعد از ظهر |

تو...
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 8 قبل از ظهر |

بر آورده کردن یه آرزو...
خوشحالم!یه اتفاق جالب افتاد که خودم باعثش بودم...حدس بزن؟...........................................

خوب خودم می گم تونستم دوست مامانم رو بعد از ۲۵سال پیدا کنم...فکر می کنم مامانم و دوستش هم خیلی خوشحالن....کاش همه ی آرزوها به این سادگی بر آورده می شد...ای کاش...

خیلی پر توقعم نه؟!خوب یکی از بزرگتریناش بر آورده شد و من تو رو پیدا کردم ...اونم خودم باعثش بودم تو بهترین منی بی تو هیچم...دوست داشتن تو بزرگترین موهبت زمینه...الهه ی خوشبختیه من...

فعلا برم سر درسام که امتحان دارم...وضعیت وخیمه...

|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 8 قبل از ظهر |

دلگیرم!
شاید نوشتن تنها راه حل خالی کردن دردها باشد...امروز دلم خیلی گرفته بر خلاف انتظارم صبح تلخی را آغاز کردم.تلخ و غم انگیز.شاید اتنظار بی دلیلی داشتم.هیچ انگیزه ای ندارم.سنگین و دلگیر به پنجره ی کوچک اتاقم خیره شدم و به فکر فرو رفتم به یاد تمامی اخبار غم انگیز صبح افتادم.آه دلم از خیلی روزها گرفته...از تمامی آدمها...اما تو به خودت نگیر عزیزم وقتی می گویم همه تو خودت را تفریق کن...دلم نمی خواهد ذره ای چشمای قشنگت مکدر باشن تو مثل همه نیستی...اگر بودی که جایت اینجا (ته قلبم را می گویم)نبود...تو آنقدر خوب و پاکی که باید تو را پرستید...باید ستایش کرد این گونه با چشمای قشنگت پرسشی نگاهم نکن...آره منظورم تویی تو همه ی هستی من...نگاه تو آنقدر پاک و زلال است که براحتی می توان تا ته قلبت را دید...خنده هایت آنقدر کودکانه و شادمانه است که همه را به وجد می آورد...تو تمام وجودم را تسخیر کردی و این انصاف نیست...بله انصاف نیست که بی تو باشم...امروز تنها چیزی که سبب شد از یگانه پروردگار شاکر باشم وجود نازنین تو بود .به خودم می بالم که تورا دارم.تو تمام لحظه هایم را سر شار از شادی غیر قابل توصیفی می کنی که نظیرش را فقط همه در افسانه ها شنیدند ...آه چقدر تو دوست داشتنی هستی.

..............خدایا از داشتن همچین دوست و همراهی ازت ممنونم...............

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 11 قبل از ظهر |

دل من
دل من می سوزد

که قناری ها پر بستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

                                           وکبوترها را

                                                        آه کبوترهارا...

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس بدست

                                       خرمن خواب مرا می چیند

شیشه ی پنجره را باران شست!

                                         از دل من اما,

                                                         چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ...

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

                                         می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران!

             باران!

                   پر مرغان نگاهم را شست!

|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 0 قبل از ظهر |

دلم برایت تنگ شده...
دلم برات تنگ شده نزیکترینم کجایی؟دستهای سردم را بگیر من بی تو در این سکوت مبهم و خلا گم می شوم...آه دلم برای لحظه های با تو تنگ است آنقدر تنگ که با تلنگری به افکارم اشکهای داغم روانه می شوند...کاش تو آن لحظه ی زیبای طلوع خورشید بودی و من هر روز صبح تورا از پنجره ی کوچکم می دیدم...اما نه خورشید شبها می رود و گلهای آفتابگردان را تنها می گذارد...پس تو خورشید نیستی ...جالبست که تو ماه هم نیستی که روزها بروی...در حقیقت تو هیچوقت نمی روی...

دوستت دارم برای تمام لحظه های زیبای با تو بودن حتی توی افکارم...

|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 7 قبل از ظهر |

برای تو اسمشو میزارم بی تو بودن
اخ عزیزم امروز اونقدر دلم برای اون چشای نازت تنگ شده بود که نشستم یه عالمه گریه کردم...نگو چرا...جوابت رو می دونی این چشمام قابل تورو ندارن ...همه ی هستی من مال تو بوده و هست...کاش می شد به جاش توهم فقط برای ۱روز کامل مال من می شدی...نگاه کردن توی چشمای نازت منو مجذوب می کنه...آسمون چشمای قشنگت اونقدر پاک و صادقانه است که من فقط دلم می خواد ساعتها بهش ذل بزنم و توش غرق بشم...اون لبای قشنگت...اون صورت ماهت...چالهای قشنگ لپهات که وقتی می خندی منو دیوونه می کنه...گاهی فکر می کنم این سر سپردگی من از کجا شروع شد؟از اولین نگاهت؟از شبهایی که توی ذهنم جولان می دادی؟از صدات؟از اولین گفتگوها؟از اولین شوخیهامون؟یادته تویه یه شوخی باهم آشنا شدیم؟گرچه زندگی همش یه شوخیه...گاهی فکر می کنم از سالها قبل از تولدم می شناسمت...شاید تو الهه ی یه معبد بودی و من دلسپرده ترین خادم اون معبد...آره تو همون الهه ی محبت بودی....کاش لحظه های با تو رو می شد متوقف کرد...تورو به خاطر اون لحظه هایی دوست دارم که یوهو بی هیچ صدایی با یه لبخند میری توی قلبم...آه...چه لبخندت بی نظیره...

واسه ی الان کافیه آخه باید برم سر درسام...بازم واست می نویسم...منتظر نوشته هام باش...

|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 7 قبل از ظهر |

برای تو پریه کوچولوی من
When I am down and, oh my soul, so weary
When troubles come and my heart burdened be
Then, I am still and wait here in the silence
Until you come and sit awhile with me

You raise me up, so I can stand on mountains
You raise me up, to walk on stormy seas
I am strong, when I am on your shoulders
You raise me up! To more than I can be

You raise me up, so I can stand on mountains
You raise me up, to walk on stormy seas
I am strong, when I am on your shoulders
You raise me up! To more than I can be

There is no life ... no life without its hunger
Each restless heart beats so imperfectly
But when you come and I am filled with wonder
Sometimes, I think I glimpse eternity

You raise me up, so I can stand on mountains
You raise me up, to walk on stormy seas
I am strong, when I am on your shoulders
You raise me up! To more than I can be

You raise me up, so I can stand on mountains
You raise me up, to walk on stormy seas
I am strong, when I am on your shoulders
You raise me up!To more than I can be
|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 6 قبل از ظهر |