![]() امروز هرکه پرسيد قطره هاي اشکش را چه کرد بگو به قيمت پرشقايقي به خاک فروخته ام... امروز هرکه پرسيد چرا اتاقش تاريک است بگو ستاره هايش يکي پس از ديگري مردند... آه !امروز... امروز هر که مرا خواست بگو رفته است تا پشت پنجره ستاره بچيند...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
وبلاگ قشنگ سحر
سالن سه ساز عشق اسنیپ دورگه اداهای مردانه حسام آرشیو موسیقی درد سبز هیچکی مثل تو نبود :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرزمین پریان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم... مي رسد روزي
مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني
مي رسد روزي که احساس مرا باور کني مي رسد روزي که نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کني مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار نامه هاي کهنه اي را که با اشکت تر کني مي رسد روزي که در صحراي خشک بي کسي بوته هاي وحشي گل را ز غم مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من ان زمان احساس امروز مرا باور کني ....
|+| نوشته شده توسط پریزاد در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 6 قبل از ظهر
کوله بار
زیر باره کوله باره خاطرات تو شکستم
می رم اما باورم کن که به دست تو شکستم می رم و هرم داغ جاده ی دل کندن از تو از تو دل شکسته اما فکر اون چشای مستم تو روزای خالی از عشق که رواج دل شکستن ای خوشا رفتن و رفتن پل پشت سر شکستن رفتن و تو جاده مردن...دل به تنهایی سپردن وقت رفتن سخته اما ای خوشا رفتن و رفتن من برای موندن تو همه تن تشنه ی گفتن تو نموندی و ندیدی غم دل شکستن من تو روزای خالی از عشق که رواج دل شکستن ای خوشا رفتن و رفتن پل پشت سر شکستن تقدیم به بهترین همراهم امیدوارم همیشه تو جاده های بی انتها باهم قدمهای محکمی را بگذاریم و لحظه ای جدا از از هم نمانیم...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 0 قبل از ظهر
فرشته ها
فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد مي شوند مي فهمي؟ اسمت را که صدا مي زنند مي شنوي؟ دستشان را که روي شانه ات مي گذارند حس ميکني؟ راستي حيات خلوت دلت را جستجو کرده اي؟ دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور کرده اي؟ مي داني که امشب به تو هم سر مي زنند؟ مي آيند و برايت سوغات مي آورند. پيراهن تازه ات را؟ خدا کند يک هوا بزرگتر شده باشي. مي آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند. مي آيند و توي دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است . مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا در دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. کوچه دلت را چراغاني کن. دم در بنشين و منتظر باش. فرشته ها مي آيند. فرشته ها حتما مي آيند. خدا آنسو تر منتظر است. مبادا فرشته ها دست خالي بر گردند.
|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 3 بعد از ظهر
اگر می دانستی...
موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم , موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم , موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم , موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم , حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم...واگر مي دانستي انتظار ديدنت چه مجازاتي است ... شايد ديگر چشم براهم نمي گذاشتي ...کاش نازنینم می دانستی چشم انتظاری بد دردیست...کاش می دانستی من می توانم با تو پوسته ی سختم را بشکنم و شکوفا شوم...کاش می شد به تو بگویم چقدر با تو خوشبختم...شادو پر انرژی مثل شاپرکی خوشبخت در سر زمین جادویی پریان...من با تو دیگر پریه تنهای این سرزمین نیستم...با تو...
تنهایم نگذار...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 6 بعد از ظهر
سلام
سلام سلام رو گفتم که سلامتي بياره.. من خوبم ! تو چطوري؟ من سرکارم! تو چطور؟ من از پايه سرکارم! تو چطور؟ اصلا تو رو ولش کن.... من مي خوام بگم که هستم.... مثل هميشه پر انرژيم ... مي خوام بگم هنوز همون آدم هميشگي هستم اما نمي دونم
با اين همه انرژي چرا دل و دماغ کار کردن ندارم .... حوصله ندارم. دنبال علتشم.... کلي سوال تو ذهنمه... چرا اين جوري شدم.... چرا قاط زدم... شايد تو هم مثل من باشي... گيج باشي.... هزار تا کار نکرده داشته باشي... اما نتوني انجامش بدي. واي هر روز از لحظه هاي عمر و جوونيم داره ميره اما من نمي تونم کاري بکنم که از خودم راضي باشم.... راستش بخواي من نمي خوام مثل همه باشم... يه دانشگاهي بريم و يه سرکاري و يه حقوق بخور نميرو .... من دوس دارم يه جور ديگه باشم.. نمي خوام يه رييس جمهور باشم اما... دوس دارم جايگاهم با همه فرق کنه ... مي خوام به آدم متفاوت باشم... واسه همين هر کاري مي کنم از خودم راضي نيستم. دلم براي خودم و براي تو و براي همه ما که دچار روز مرگي شديم مي سوزه. آهاي بچه ها....آهاي دوستا.... کسي اينجا هست که با بقيه فرق داشته باشه... کسي هست که دچار روزمرگي نشده باشه ؟؟؟؟ کسي هست که روزهاش هرزه نباشن؟؟؟ واي من بايد برم .... کلي کار بيخود دارم که بايد انجام بدم.... ولي اگر تو خودِ تو کسي هستي که هنوز فکر مي کني زنده اي و مي توني به من زندگي دوباره ببخشي با من بيا.... من هم هنوز خوبم اما انگيزه هام يه کم گس شدن.... تلخ شدن .... به کم بي رنگ شدن ... بيا و به زندگي من انگيزه بده .... عشق بده.... ايمان بده.... اگه با من باشي.... اکه با هم باشيم... شايد زندگيمون دوباره بوي عطر ياس بگيره... شايد يه کمي رنگ خدا هم اگه چاشنيش بشه... زندگي بهشت بشه.... واي بهشت... دوست خوبم، مهربونم، گلم..... حالا فهميدم چي مي خوام! من بهشت رو مي خوام بهشت رو مي خوام با تو و با همه خوبيا.... راستي من آدرس بهشتو خوب بلد نيستم مي توني برام کروکي بکشي؟؟؟؟؟ |+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 1 قبل از ظهر
ای تو خوب دنیا
ای تجلی عشق...
آینه رنگ دلواپسی است چشمهایم منتظر در تمنای نگاه مهربان توست دل بارانی ام بی تو بی فروغ و سرد است مرا از ژرفای سیاهی به انتهای نور رسان میدانم که...عشق...خورشید جاودانه ی حضور توست بیا ای ناجی قلبم بی تو قلب من شکسته ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم بگو با من می مانی...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 ساعت 0 قبل از ظهر
ای آلوده ی عشق
تو را می خواهم ای آلوده ی عشق
تو را که از نگاهم می توانی دید من هم چون تو آلوده به طعم عشق درگیرم عجب رنجی ست بی تو زندگی را لا به لای هیچ دیدن و در اندوه...بی چشم تو پوسیدن ویا عطر دل انگیز تورا بیهوده بوییدن شبم روز است و روزم شب نگاهم سرد و بی تو پیکرم خاموش نمی دانم کجا هستم و یا حرف از که می گوییم و در رویای شیرینم...کماکان غوطه ور...مست از تو می میرم من از چشم تو می خوانم و از حرف تو می دانم که می گویی:نباید نیست.... چرا باید نبایدها مرا دور از تو بگذارد؟ و دل خود را بدین سان...خاکی تنها بپندارم؟ تورا می خواهم ای آلوده ی عشق که چون من می توانی زیستن...با فکر شاید نیستن من ای مرز نباید را به باید میرسانم و احساس درونم را نه بر سردی...به آتش می کشانم تو را می خواهم ای جا کرده در دل چرا؟؟من هم نمی دانم... چرا بی تو سرم بر بالشم بیهوده می ماند؟ و خوابم را به چشمانم نمی آرد؟ ویا هر لحظه پندارم به روی صورتت منهوت می خشکد؟ نمی دانم... ولی می دانم اینجا زندگی هست... و می دانم باید زندگی کرد... برای ما که بی هم شاخه ای خشکیده و برگی نهاده بر زمینیم و بی هم...جسم نا آلوده اما سرد و خاکی و اینچنینیم جدایی دلپذیر است؟ گمانم می رسد آخر خدا هم خوش ندارد دوستی را با جداییها در آمیزد و شیطان نیز اینجاست که می گوید بگو با او تو را می خواهم ای آلوده ی عشق که من هم چون تو آلوده به طعم عشق در گیرم...
****سلام خدمت دوستان عزیزم ...با عرض پوزش فراوان من این مدت کمی در گیر بودم و کم می اومدم امیدوارم به بزرگیه خودتون ببخشید منتظر نظرات قشنگتون هستم...مرسی
|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 1 قبل از ظهر
لیلی و درخت انار
لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ گل ها انار شدند داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد ...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت 0 قبل از ظهر
یکی میاد
یکی میاد که قامتش قد برازندگیه
کسی که در نگاه او طلیعه ی زندگیه یکی میاد که همتش حریف غیر ممکناست کسی که مرد میدونه عرصه ی سازندگیه معرکه های پر خطر حریف پهلوون می خواد تجربه های پیر و با جسارت جوون می خواد یکی می یاد که می دوونه جوون دلش شادی می خواد جوون برای پر زدن فضای آزادی می خواد یکی می یاد دست اوست پرچم اقتدار ما کسی که از تبار اوست سنبل آزادیه زن معرکه های پر خطر حریف پهلوون می خواد تجربه های پیر و با جسارت جوون می خواد یکی میاد...یکی میاد... یکی که مثل کسی نیست کسی که مثل طینت قابی که آبادی می خواد یکی میاد ز بین ما اهل دیار تو و من یکی که سجده گاهشه خاک مقدس وطن معرکه های پر خطر حریف پهلوون می خوادتجربه های پیر و با جسارت جوون می خواد
|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 1 بعد از ظهر
نبود کسی
تا كه بوديم نبوديم كسى
كشت ما را غم بى هم نفسى تا كه خفتيم همه بيدار شدند تا كه مرديم همگى يارشدند قدرآن شيشه بدانيد كه هست نه درآن موقع كه افتاد و شكست
|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 0 قبل از ظهر
می شنوید؟
با شمايانام اي خفتهگان! ميشنويد؟ آن همه گلهاي نيلوفر کورش را که پرپر کرد، که ناگاه گرفتار کينه شدهايم؟ دل ماندانا را که شکست شقايق صحرا را که تهديد کرد نکند آه تفتاناش دامنگيرمان بشود؟ فراخ سينهي کبوتر صلح را کدام سيهتير هدف گرفت که مبتلاي جنگ شديم؟ تير آرش به کجا خورد که خدا ناشناخته شهيد شديم؟ تهمتن در کدام چاه اسير تاريکيست؟ از چه بلندبالاي سفيدپوشمان سکوت اختيار کرده؟ چرا چشمهاي رخش گريان است؟ دل تهمينه در تلاطم، منيژه دست به دعا، شيرين چشم به راه کدام مسافر است؟ حلاج را ببين که بر سر دار توبه ميکند گويي که از ازل عشقي نبوده است داود نميخواند مسيح نميماند معجزه نميکند نميآيد ماني نقش نميزند زرتشت عشق نميورزد همين بس که مهتاب هم نميتابد آه، ديگر سکوت کنيم سيمرغ در خواب است و همهگان و مردگان نيز هم...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 0 قبل از ظهر
کاش
فردا روز خداي مهربون تورو از پيش ما ببره كاش قبل از خداحافظي بهت ميگفتم كه حتي با نگاه كردن به سمت چپ و راست هم نميتونستي از سرنوشت فرار كني ... و ايكاش قبل از دست دادن آخر بهت ميگفتم كه چه دوست خوبي برا هستي و اگه يه موقع اذيتت ميكردم فقط به اين خاطر بود كه رو پيشونت خوندم كه آدم مهربون و صبوري هستي.................... پس تا ميتونيد بدون چرتكه انداختن و منت گذاشتن به هم خوبي كنيم چون.... معلوم نيست ... فردا صبح كه از خواب پاميشي قرعه سفر به مقصد نهايي به نام كي مي افته............... پس برقص با ساز زندگي و با همه مهربون باش
|+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 9 قبل از ظهر
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکديگر ويرانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه , چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش و آن دَم بر لب پيمانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم که مي ديدم يکي عريان و لرزان , ديگري پوشيده از صد جامه رنگين , زمين و آسمان را واژگون ، مستانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او باشم ؟ همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و , تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد ! و گرنه من بجاي او چو بودم يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميکردم عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد ! |+| نوشته شده توسط پریزاد در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 7 قبل از ظهر
با تو بودن...
حرفای تو برای من اميد زندگی به فرداست
وقتی ميگی دوست دارم بهترين لحظه ی دنياست تو بهترين خلقت خدا من پيش تو حقيرم تويی تو مکتب عشق من از تو جون می گيرم با يک اشاره ی تو صد بار برات می ميرم ای ... عشق من چه خوبه ... با تو بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو بودن ! تو آسمون به رنگ عشق رنگين کمون کشيدی از اون بهار رنگارنگ به قلب من رسيدی خوش اومدی ای عشق چون نسيم گلها ای تکيه گاه من ای طلوع فردا خوش اومدی ای عشق چون نسيم گلها ای تکيه گاه من ای طلوع فردا ای ... عشق من چه خوبه ... با تو بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو بودن ! نوازش دستای تو لالايی خوب شبونه صدای تو به گوش من بهترين شعر عاشقونه تو بهترين خلقت خدا من پيش تو حقيرم تويی تو مکتب عشق من از تو جون می گيرم با يک اشاره ی تو صد بار برات می ميرم ای ... عشق من (عشق من) چه خوبه ... با تو بودن (با تو بودن) با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو نفس کشيدن تنها دليل زنده بودن با تو بودن ! با تو بودن !
|+| نوشته شده توسط پریزاد در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 6 قبل از ظهر
چشمها
پنجره را به پهناي جهان مي گشايم: جاده تهي است. درخت گرانبار شب است. ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است: تو نيستي، نوسان نيست. تو نيستي، و تپيدن گردابي است. تو نيستي، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخوانا ست. مي آيي: شب از چهره ها بر مي خيزد، راز از هستي مي پرد. ميروي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند. چشمانت را مي بندي: ابهام به علف مي پيچد. سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود. مي گذري، و آيينه نفس مي كشد. جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت، و چشمم به راهت خیره می ماند...
|+| نوشته شده توسط پریزاد در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 11 بعد از ظهر
|